تبليغاتX
در گذر تنهایی

در گذر تنهایی

در تنهايم مي نويسم...!شعر،نثر و...

بوسه

 

شنیده بودم خوش رنگ است...

ندیده بودم !

شنیده بودم خوش طعم است...

نچشیده بودم !

شنیده بودم حس زیباییست...

حس نکرده بودم !

وقتی دیدم و چشیدم و حس کردم...

 فهمیدم که هیچ نشنیده بودم !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 4:30  توسط ساینا  | 

مرد شب

خواسته ی ما :آزادی احمد باطبی و تمام زندانیان سیاسی

* مرد شب *

 

می نویسم از مرد شب

مرد بیداد و هیاهو

می نویسم از اوج عشق

عشق من عشق تو و او

***

می نویسم از کبوتر

پر کشیده تا ته شب

می شکافد تا دل کوه

غیرت و اوج شهامت

***

مرد شب بی انتهایی

تو اسیر میله هایی

مرد شب دعای عاشق

پشتته دست خدا‌‌ئی

***

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:10  توسط ساینا  | 

قاب تنها

تا حالا رنگ چشاشو من ندیدم

شندیم می گن مثل دو تیکه سنگه

تهمته اما اگه شبیه اون بود

می دونم رنگای سنگا هم قشنگه

 

 رنگ بغض لبهاشو حتی ندیدم

می دونم اما به رنگ قهر دنیاس

اون بخنده می دونم که رنگ لبهاش

سرخه و مثل پر پرنده زیباست

 

قلم و بر می دارم به رنگ مشکی

می کشم صورتتو به رنگ شبها

توی دنیا سه تا چیز برام قشنگه

تو و رنگ مشکی و یه قاب تنها

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 17:23  توسط ساینا  | 

او ندید ...

 

او ندید در گذر ثانیه ها در تند راهی زمان من چه بی کس و

 غریب تنها چشم به دستان او داشتم!

او ندید چگونه به قدم های او چشم دوخته بودم و

 چگونه تپش های قلب پر هوسش را می شمردم !

او ندید ... چگونه عاشقم کرد !

چگونه مرا به آتش کشید و چگونه خاکستر شدم!

او ندید که چگونه بخش بخش قلبم را به او بخشیدم و تمام عقلم را توشه ی راهش کردم!

آری ... من به پایش جان دادم! کاش زود تر می فهمیدم او نابیناست !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 4:20  توسط ساینا  | 

هيچكس نفهميد ... هيچكس نپرسيد !

يه بنده خدايي دلش رو شكسته بود ...

نمي دونم ، حتي نمي شناسمش...

اما چشمامش رو باروني ديدم ،

آهاي تو كه دلت رو شكسته ...

تو كه بهت لبخند نزده ...

تو كه دستاتو ول كرده ،

اينا اينقدر مهم هستن ...

اينقدر كه چشماتو باروني كرده ؟

ستاره دل من رو شكست ...

آسمون من رو خيس كرد ...

باد دستامو رها كرد ...

ماه به من اخم كرد ...

مي دوني حتي خدا هم به من پشت كرده !

حالا بگو ، من بايد اشك بريزم يا تو ...

خوشحال باش چون تو اينقدر مهم بودي كه

حد اقل يه آدمي مثل من حالا داره از تو مي گه

اما من ...

كي فهميد وقتي اشك ريختم ...

كي فهميد وقتي پلكام رو شستم ...

كي فهميد وقتي عاشق شدم ...

كي فهميد وقتي نوشتم ...

كي فهميد وقتي ديگه ننوشتم ...

كي پرسيد ، آخه بدبخت ، بيچاره ! چته احمق ؟

چته چرا با خودت اينجوري مي كني !

كي پرسيد ازم چرا مي خواي بميري !

هيچكس نفهميد ... هيچكس نپرسيد !

همه وقتي مي فهمن مني هم بوده ، كه ديگه هيچي ازم باقي نيست ، هيچي ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:21  توسط ساینا  | 

نگاه مان

 

بین ما ۷ آسمان فاصله ست ...

بین ما ۷ دریا آرزو ست...

بین ما ۷ کتاب حرف است ...

اگر گفتنی را باید گفت ...

بین ما ۷۰ قرن گفتنی ست...

همه ی هفته های دوری به کنار ...

بین ما هزاران هزار کینه است ...

همه فراموش خواهند شد ...

آخر در نگاه مان ۱ دنیا عشق است ...

۱ دنیا عشق ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 20:21  توسط ساینا  | 

مزايده چشمان تو ...

در چشمانت نگاه مي كردم

در همان چشماني كه دنياي من بود!

چشماني كه آسمان و زمين را در آن مي ديدم!

و آري ...

حال جز جرعه اي اشك بي مهر ...

پر تو اي نور بي رنگ...

سيا هي بي انتهاي شب...

و بدن خسته ي خويش

كه در انعكاس چشم بي وفاي تو

خسته تر و خسته تر مي شد...

هيچ نيافتم...

كاش در مزايده چشمان تو ...

تا ابد پيروز نهاي من بودم

آه اگر بودم

 كه چشمانت را به هيچ گناهي نمي سپردم

هر روز قطره قطره عشق را تزريق مي كردم

تا كه امروز...

به اين كوير ، اين آيينه ي كدر

مبدل نشود ...

آيينه ي بي مهر من ، فرصت براي بودن هست و خواهد بود ...!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 12:17  توسط ساینا  | 

تاريكي محض

تقديم به كساني كه زندگي را تنها در عشق مي بينند و عشق را تنها در يك نفر...

 

 

 

گاه گاه به پنجره ي نيمه باز اتاق مي نگرم تا شايد تو همچو فرشته اي به سوي

 

من پرواز كني...

 

به عكس كوچكت كنار نامه هايت به دستان منتظرت كه آنان را در بستر گرم

 

سينه ات پنهان كرده اي...به لب هايت همان لبهاي كه در حسرت آن

 

مي سوزم...

 

حال كه زمان فاصله اي است كه در آن در جنگيم...حال كه درياي روزگار

 

طوفاني طوفانيست.حال كه به وجود گرمت نياز دارم...

 

به من بيگانه مباش كه حضور تو شروع بيگانگي همگان شد!

 

به خورشيد قلبم امر كن تا بتاباند اي خداي قلب خسته ام...

 

مرا بكش اگر لحظه اي از عشق تو دور ماندم بكش كه من هرگز وجود اين

 

نبود را ندارم...

 

خورشيد در طلوع است و من نظاره گر غروب خورشيد قلبم...

 

خورشيدي كه با طلوع آفتاب غروب مي كند تا روشني را بي تو نبيند

 

من در تاريكي قلبم ميمانم...

 

در انتظار خورشيد قلبي كه لايق عشق بي پرواي من است...

 

لايق روشناي اين تاريكي محض...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:48  توسط ساینا  | 

کاش باران می زد...

 

 ای کاش که شب

دست از دامن من بر می داشت...

ای کاش که ماه روشن

می رفت...

آه که جز غم تنهایی خود

هیچ در کاسه ی عمر پیدا نیست

کاش تو چشمت را می بستی !

کاش او دست مرا می بخشید...

کاش در این شب تنهایی ها...

باران دل او می شویید...

کاش باران می زد...

کاش باران می زد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:11  توسط ساینا  | 

مي درخشم همچو ...

چه تاریک در این نو آمده شب

پشت پنجره ی بسته ی خیس

 به چشمهای منتظر به راه

چه تاریک در شب من درخشیدم

من امشب شمعي مي شوم 

به دل تاریک هر آنکه خشم دارد

رگبار نور می بندم...

و فردا ماه از آن من است..

به قلب شکسته ی شب

شکوفه ی مهتاب هدیه می کنم

آري ... امشب ماه خواهم شد...

امشب ماه ...

که فردا فرصت خورشید شدن است!

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:35  توسط ساینا  |